ترجمه ی «استتیک سکوت » سوزان سونتاگ ، آرمین مالکی

این ترجمه ، هر چند کوچک و ناچیز ، به مهران مهاجر تقدیم می شود.(متن کامل را از پایین همین پست دانلود کنید.)

«استتیک سکوت » ِ  سوزان سونتاگ ، 1967 ، به گواهی معاصران اش ، از مهمترین تفسیر های آن گسست زیبایی شناسانه است که هنر دهه های 60 و 70 میلادی را از آنچه پیش از آن آمده جدا می سازد و چرخشی را رقم می زند که امروز «مدرنیسم متاخر» (یا متعالی) خوانده می شود. مسئله ی رابطه ی هنر و «بیانگری» ، و نوعی احساس ورشکستگی که از این جهت هنر های آن زمانه را ، از نثر بکت تا  هنر پاپ و نقاشی جاسپر جونز ، در بر گرفته بود ، موضوع محوری این مقاله است ، اگر چه حد و حدود تحلیل سونتاگ ، با ضرباهنگی نفس گیر ، بسیار فراتر از حوزه ی هنر به مفهوم محدود آن می رود.
سونتاگ عبارت معروف بکت  را مبنا می گیرد و با پرسیدن یک «چرا؟» ی لجوجانه و کودکانه ، شالوده ای برای بحث خود پی می نهد :
«»گزینه ی دیگر ، هنری است شکل گرفته از «بیان آن که چیزی برای بیان نیست ، وسیله ای برای بیان نیست ، چیزی که درباره ی آن بیان شود نیست ، قدرتی برای بیان نیست ، میلی به بیان نیست ، ولی بیان ناگزیر است.» این ناگزیری از کجا می آید؟ به نظر می آید خود ِ زیبایی شناسی ِ آرزوی مرگ ، از آن چیزی می سازد که به شکل اصلاح ناپذیری پر از زندگی ست.»»

دامنه ی بحثی که آغازگاهش چنین گرفتاری ذهنی ایست ، از تاثیر هواپیما های جت بر زندگی روزمره تا عرفان مسیحی قرون میانه و کابالا گسترش پیدا می کند. سونتاگ خود را مدافع نظریه ای درباره ی زبان می یابد که بسیار به نظریه ی والتر بنیامین شبیه است ، اگرچه در اینجا نه به او که به گذشتگانی بس دور تر ارجاع می دهد. در نهایت ، در قسمت پایانی مقاله ، سونتاگ نسبت به استتیک سکوت و حاشیه روی های طنز آمیز آن ، رویکردی تایید آمیز دارد ، اگر چه آگاهی عمیقی از تغییری غریب الوقوع هم دارد:». خود ِ هنر، چاووش ِتغییراتِ رادیکالی ست که در ارزش های انسانی انتظار می کشیم. » او برای چنین تغییری یک بدیل بیشتر نمی بیند :» هنر آن اندازه در مسیر پیچاپیچ پروژه ی استعلا پیش رفته است که تصور این که بتواند باز گردد ، تنها به صورت نوعی «انقلاب فرهنگی» نابود کننده و رنج آور ممکن است.»
اکنون 45 سال از زمانی که سونتاگ این مقاله را نوشت می گذرد. دو تغییر و تحول عظیم ما را از این لحظه جدا می کند ، یکی بسیار نزدیک به خود مقاله  (و شاید نه چندان بی ارتباط با آن ) شورش ها و مقاومت های فراگیری ست که در 1968 جهان سرمایه داری را لرزاند و دیگری ، که به خود ما نزدیک تر است ، پسا مدرنیسم دهه ی 80 و بینالی شدن هنر  به عنوان پی آیند آن (و البته چیزی دیگر) در دهه ی 90 است . بر ما است که دوباره ارزیابی کنیم کدام یک از دو گزینه ای که در آن زمان اجتناب ناپذیر به نظر می رسیدند متحقق شده است ؟ تغییری رادیکال در ارزش های انسانی ، یا «نوعی انقلاب فرهنگی نابود کننده و رنج آور» این بار با شیوه هایی کاملا سرمایه مدارانه؟

از اینجا دانلود کنید :

silence_sontag

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s