مرد روزگار خود ، ترجمه ی بریده ای از نمایش » «هنر» » نوشته ی یاسمینا رضا ، 1994

اشاره : نمایشنامه ی «هنر» نوشته ی یاسمینا رضا  1994 تحلیلی ریتمیک و نفسگیر از رابطه ی «هنر» و «هنر نشناسی» در سال های ده ی 90 به دست می دهد. این نمایش ، که در زمان نخستین اجرا با استقبالی شگفت انگیز روبه رو بوده ( نسخه ی انگلیسی آن به طور پیوسته برای 8 سال اجرا شده .) در اطراف خرید یک اثر نقاشی ، ظاهرا تقریبا سفید ، شکل گرفته که به تدریج به ایجاد تنش در رابطه ی دوستی دیرپای سه شخصیت آن می انجامد. سرژ ، پزشک متخصص پوست و علاقه مند پر شور هنر مدرن ، اخیرا نقاشی ای از «آنتریوس» ( یک نقاش خیالی) را به قیمت دویست هزار فرانک خریداری کرده و با مخالفت شدید دوست اش مارک (مهندس هوا فضا) رو به رو می شود. در این میان ایوان ، که در زندگی حرفه ای اش با مشکلات زیادی رو به روست و فرد کم ادعا تریست ، تلاش می کند تا بین آنها میانجی گری کند و تا اندازه ای با هر کدام از آنها راه بیاید. ظاهرا همین موضع خنثای ایوان است که به شدید و شدیدتر شدن درگیری کمک می کند .  زیر ضربه قرار گرفتن ارزش های هنر مدرنیست ، همچون به روز بودن ، تکامل تک خطی هنر ، کمینه گرایی و حتی طنز ، از درون مایه های مکرر این نمایشنامه است . خط سیر دیالوگ ها پیچیده تر از آن است که تن به نتیجه گیری ای قطعی ، چه به نفع «هنر» و چه علیه آن ، داده شده باشد اما فکر می کنم در این حد می توانیم بگوییم که موضوعات محوری این نمایشنامه ، تاثیر ویرانگر بازار هنر ، به ویژه قیمت های شگفت انگیز برخی از آثار بر تجربه ی اثر هنری و همچنین چیستی و اهمیت رابطه ی دوستی بین آدم هاست . بریده ی کوتاه زیر یکی از هیجان انگیز ترین قسمت های نمایشنامه است ، و طوری انتخاب شده که چیزی از پایان بندی تکان دهنده ی آن لو نرفته باشد. (متن کامل انگلیسی را می توانید از اینجا داونلود کنید.)

http://bookza.org/md5/754461A0731205C50FD4225EA9ADD250

ایوان : آها ، آره. امروز تو مغازه به تو فکر می کردم. پونصد تا پوستر از این یارو کار کردیم که گل های سفید ، کاملا سفید ، روی زمینه ی سفید می کشه
سرژ : {نقاشی} آنتریوس { که سرژ اخیرا به قیمت گذافی خریده} سفید نیست .
ایوان : نه ، مطمئنا نه ، داشتم یه چیزی می گفتم.
مارک : تو فکر می کنی این نقاشی سفید نیست ایوان؟
ایوان : نه کاملا ، نه.
مارک : اوه. پس چه رنگیه؟
ایوان: رنگ های مختلف… زرد داره ، خاکستری داری ، چند تا خط زرد خرایی هم داره .
مارک : و این رنگ ها به نظر تو تکان دهنده است؟
ایوان: آره … به نظرم این رنگ ها تکان دهنده است.
مارک : تو جنم نداری ایوان . آبکی هستی ، یک آمیب هستی !
سرژ: چرا به ایوان اینطوری حمله می کنی؟
مارک : برای این که یک کون لیس کوچولوئه ، اون یه چاپلوسه ، پول کورش کرده ، اون چیزی که فکر می کنه فرهنگه کورش کرده ، و همونطور که می دونی فرهنگ چیزیه که من مطلقا بهش می شاشم .
سکوت کوتاه
سرژ: …جنّی شدی؟
مارک : (به ایوان) چه طور تونستی ایوان؟ … و جلو روی من . جلوی من ، ایوان .
ایوان : منظورت چیه جلوی تو؟… منظورت چیه که جلوی روی تو؟ به نظر من این رنگ ها تکون دهنده اند. بله . اگر برای تو فرقی ندارند . لازم نیست بخوای همه چی رو کنترل کنی .
مارک : چطور می تونی جلوی روی من بگی که این رنگ ها به نظرت تکون دهنده اند؟
ایوان: برای این که حقیقت داره.
مارک : حقیقت؟ به نظر تو این رنگ ها تکون دهنده اند؟
ایوان : بله . به نظر من این رنگ ها تکون دهنده اند.
مارک: به نظرت این رنگ ها تکون دهنده اند ایوان؟!
سرژ : به نظر اون این رنگ ها تکون دهنده اند ! اون کاملا حق داره !
مارک : نه . اون حق نداره.
سرژ: یعنی چی که اون حق نداره؟
مارک : اون حق نداره.
ایوان: من حق ندارم؟…
مارک: نه
سرژ: چرا اون حق نداره؟ به نظر من حال تو زیاد خوب نیست ، شاید باید به کسی مراجعه کنی.
مارک: اون حق نداره بگه که به نظرش این رنگ ها تکون دهنده اند ، برای این که به نظرش اینطور نیستند.
ایوان: به نظر من این رنگ ها تکون دهنده نیستند؟
مارک: رنگی در کار نیست. تو نمی تونی اونها رو ببینی . پس به نظرت تکان دهنده هم نیستند.
ایوان: از قول خودت حرف بزن !
مارک : این واقعا تحقیر آمیزه ایوان !…
سرژ: تو فکر می کنی کی هستی مارک؟ … کی هستی که قانون وضع کنی؟ تو از هیچ چی خوشت نمیاد ، تو از همه متنفری. تو افتخار می کنی که مرد دوران خودت نیستی …
مارک: این معنیش چی می تونه باشه؟ مرد دوران خودم؟
ایوان: درسته. اصلا من رفتم.
سرژ: کجا داری می ری؟
ایوان: من می رم. نمی فهمم چرا باید سگ اخلاقی شماها رو تحمل کنم.
سرژ: نرو! نمی خوای که بهت بر بخوره ایوان؟ … اگر بری داری جلوش جا می زنی.
ایوان می ایستد ، تردید می کند ، بین دو انتخاب گیر افتاده.
مرد دوران خود مردیه که تو دوران خودش زندگی می کنه .
مارک: کس شعر. یه مرد چطوری می تونه تو دوره ای غیر از دوره ی خودش زندگی کنه؟ این رو به من جواب بده.
سرژ: مرد دوران خود کسیه که بشه بیست سال بعد یا صد سال بعد در باره اش گفت اون نماینده ی دوره ی خودش بوده.
مارک: همم… که چی؟
سرژ : یعنی چی که چی؟
مارک: این به چه درد من می خوره که یکی یه روزی بگه من نماینده ی دوره ی خودم بودم؟
سرژ: گوش کن تپلی ِ پیر ، ما درباره ی تو صحبت نمی کنیم که نمی تونی همچین چیزی رو تصور کنی! تو به تخم ما هم نیستی! مرد دوران خود، دارم سعی می کنم برات توضیح بدم ، مثل بیشتر آدم هایی که ستایش شون می کنی ، کسیه که در امور نژاد بشر شرکت می کنه… مرد دوره ی خود فرض نمی کنه که تاریخ هنر با یک منظره ی شبه فلمیش از کاوایون تموم شده …
مارک: کاکاسون.
سرژ: همونه. مرد دوره ی خود در پویایی بنیادی تکامل نقش داره …
مارک: و به نظر تو ، این چیز خوبیه.
سرژ: خوب و بد نیست ، چرا همه چی رو باید اخلاقی کنی تو ، فقط چیزیه که هست.
مارک: و تو ، مثلا تو ، نقش خودت رو در پویایی بنیادی تکامل بازی می کنی؟
سرژ: بله می کنم.
مارک: ایوان چی؟…
ایوان: قطعا نه. یک آمیب چه نقشی می تونه بازی کنه؟
سرژ: به شیوه ی خودش ، ایوان مرد دوره ی خودشه .
مارک: از کجا می دونی؟ از اون گچ مالی ای که بالای سر شومینه اش آویزون کرده!
ایوان: اون گچ مالی نیست !
سرژ: گچ مالیه.
ایوان: نه نیست!
سرژ: فرقش چیه؟ ایوان نماینده ی یک نوع مشخصی از زندگیه ، یه طرز فکری که کاملا مدرنه . تو هم همینطور. متاسفم ولی تو یه مرد متعارف دوره ی خودت هستی. و در واقع ، هر چی بیشتر سعی می کنی که نباشی ، بیشتر هستی.
مارک : خوب ، پس دیگه مشکلی نیست . مسئله الان چیه؟
سرژ: مسئله ای نیست جز برای خود تو ، برای این که افتخار می کنی که دوست داری خودت رو از انسانیت منزوی بکنی. و هیچ وقت هم موفق نمی شی… مثل این می مونه که تو شن روون گیر کردی ، هر چی بیشتر دست و پا بزنی که بیای بیرون زودتر غرق می شی. حالا از ایوان معذرت بخواه.
مارک: ایوان یه بزدله .
در این نقطه ایوان تصمیم می گیرد و با عجله بیرون می رود. وقفه ی کوتاه.
سرژ: آ باریکلا!
سکوت
مارک: ملاقات امروز عصر فکر خوبی نبود… بود؟ … بهتره ما هم بریم …
سرژ: شاید…
مارک: درسته .
سرژ: بزدل تویی… به کسی حمله می کنی که توانایی دفاع از خودش رو نداره … همونطور که خودت خوب می دونی.
مارک: تو درست می گی… تو درست می گی و وقتی که اینجوری می گی من حتی احساس بدتری دارم… مسئله اینه که یک مرتبه نمی تونم بفهمم ، اصلا ایده ای ندارم ، که من و ایوان چه چیز مشترکی داریم… نمی فهمم که رابطه ام با اون از چی تشکیل شده .
سرژ: ایوان همیشه همینطوری بوده.
مارک: نه. آدم غیر متعارفی بود ، یک جور عجیبی … همیشه ناپایدار بود ، اما غیر متعارف بودنش آدم رو خلع سلاح می کرد…
سرژ: در مورد من چی؟
مارک: چی در مورد تو چی؟
سرژ: ایده ای داری که چی بین من و تو مشترکه؟
مارک: این سوال می تونه کار رو به جاهای باریکی بکشونه …
سرژ: به پیش!
سکوت کوتاه…
مارک : … متاسفم که ایوان رو ناراحت کردم.
سرژ: اوه! بالاخره یک رفتار تقریبا انسانی نشون دادی… چیزی که وضعیت رو بدتر می کنه اینه که اون گچ مالی ای که بالای سر شومینه اش آویزون کرده ، با کمال تاسف ، نقاشی ِ پدرشه.
مارک: واقعا؟ تُف.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s